تبليغاتX
كاروانسرا

كاروانسرا

شب یا روز ! چه فرقی می کند و این زندگی چقدر طولانی می باشد . یا برای من یا برای دیگری . پیمان کلمه بد شکل که در مغز من حک شد و چه بد ترکیب کرده زندگی مرا . و من اینجا در کنار بد فرجامی خود شاکی از تمام کردهای خویش و اینجا ایستادم تا ببینم که چه پاک بودن احد شکنان و چه زیبا بودند . چه زشت است کرده های من
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 9:51  توسط سعید  | 

خدا را شکر حالا احساس راحتی می کنم، ولی نمی دانم حالا چرا،  وقتی شنیدم قلبم از جا خارج شد ،یک باره به زمین ریخت و حالا باز خبر خوش از طرف خداوند، شاید این درست باشد که خدا من را دوست دارد و می خواهد همیشه بیادش باشم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 19:5  توسط سعید  | 

خدایا کفر نمی‌گویم



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت..

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 7:31  توسط سعید  | 

  من دخل مداخل السوء اتهم                امام باقر(ع)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:17  توسط سعید  | 

چگونه نوشتن مهم است ولی من هیچ وقت نمی توانستم این مهم را از کجا شروع کنم. شاید آن روز که حس کردم آمده ام تا وظیفه ای را انجام دهم شاید آن روز که سلامی نشنیدم شاید آن رو ز که فروتنی را شاهد بودم . وشاید  تمام این روز ها شروعی بود برای بودن در هر صورت روز های شادی بود همه با هم دوست تا زمانی که نیاز بود با هم بودند و شاد ولی داد از آن روز که دیگر نیازی نبود و یکی خود را از دیگری بلاتر می دید . بله در یک روز از روز های خدا سسلام گرمی را شنیدم و خوب که تمرکز کردم صدا را آشنا دیدم جوانی با شیطنت های خود برای ایجاد  ارتباط از نوع اول سلامی گرم بسویم فرستاد و این سلام چه قدر گرمم کرد . در عمق وجود گرمای مطبوع حس کردم و نیاز من بود این سلام و با لبخند خود شادم کرد و این بود در یک ده پیش من با جنجالهای خود آمده بودم تا دنیا را فتح کنم و او تنها در فکر فتح باب دختران زیبا روی . من از کار می گفتم و او درس ،من از زندگی می گفتم و او لمس ، این شروعی بود برای بودن با یار . رفاقت را شناختم . زندگی را حیات بخشیدم . و از نوع شروع بسختن کردم بدونه اینکه خود بدانم که من هادیم یا هدایت شونده . بله جوانی با صورتی استخوانی.سفید روی با مژه های بلند . با لبخندی همیشگی که در اوج ناراحتی نیز به انسان آرامش می بخشید . در ابتداء سرد بودم با او ولی بعد از یکی دو باری همراه فهمیدم که او نیز تشنه رفاقت (((البته در مرام من شاگردی بیش نبودم)))تااینکه از دست روزگار با هم همکار شدیم . و چه این تفاوت شاید در همینجا باشد که اول رفاقت بود بعد همکاری ولی در فصل های بعد اول همکاری بود بعد رفاقت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:34  توسط سعید  | 

 اینجا  کور و کر و لال می بینم ، و چقدر نزدیک . اینجا سرزمینی از جنس سرب ، خاکستری و سرد       می بینم ، اینجا سرزمینی می بینم که روابط را منافع تعین می کند . اینجا پشت پنجره ها باز هم، دیوار کشیده اند . اینجا قلب های را سفارشی می سازند . اینجا یادها را نیازها تعریف می کنند . اینجا سرزمینی است که باید عاشق نشوی چون معشوق عاشق نیست . اینجا روابط است مقرارت و کار و همکاری و هرچه بیشتر از این ، دروغ گویست. اینجا یک خوبی دارد و آن اینکه هوای اینجا حلال قوی و با نفوذی است. و حتی اگر نخواهی هم تو را با اکتیویتو ها از جنس خودت فعال می کنند . و آنجاست که می بینی عمر گران مایه را چه بیهوده صرف کرده ای و چه بی ثمر بوده ای نرک .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:8  توسط سعید  | 

 اینجا  کور و کر و لال می بینم ، و چقدر نزدیک . اینجا سرزمینی از جنس سرب ، خاکستری و سرد       می بینم ، اینجا سرزمینی می بینم که روابط را منافع تعین می کند . اینجا پشت پنجره ها باز هم، دیوار کشیده اند . اینجا قلب های را سفارشی می سازند . اینجا یادها را نیازها تعریف می کنند . اینجا سرزمینی است که باید عاشق نشوی چون معشوق عاشق نیست . اینجا روابط است مقرارت و کار و همکاری و هرچه بیشتر از این ، دروغ گویست. اینجا یک خوبی دارد و آن اینکه هوای اینجا حلال قوی و با نفوذی است. و حتی اگر نخواهی هم تو را با اکتیویتو ها از جنس خودت فعال می کنند . و آنجاست که می بینی عمر گران مایه را چه بیهوده صرف کرده ای و چه بی ثمر بوده ای نرک .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط سعید  | 

همیشه فکر می کردم عذاب تنهای چیست . آیا زمانی که در سلول تنها نشسته ای و امیدی به کمک از بیرون نداری عذاب می کشی . یا در زمانی که هرچه با دیگری حرف می زنی و زخم زبان او تو را می رنجاند عذاب می کشی . یا زمانی که همه چیز آماده است ولی دیگر تو انقدر نگفته ای و امید به کمکی نداشته ای و آنقدر زخم زبان خورده ای که حرف در گلویت سنگ شده ، عذاب می کشی . هر چه هست دیگر تو نیستی و دیگر نمی خواهی محبت را گدائی کنی . حتی دل سوزی های که برایت نشده هم عذابت می دهد . این زندگی چقدر طولانی شده و چقدر غم های من هر روز بیشتر و سنگ ها چقدر سنگینتر و چقدر گوش من نا شنواتر ، ای یاد بادان آن روز ها که چشم بودی گوش کلامی برای دیگران .....، وصد حیف که عمر قدر شناسی چقدر کوتاه . و در این باز چه بی مقدار و چه ارزان می فروشند کنه تار پیر غبار گرفته را .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:52  توسط سعید  | 

سرخی جای سیلی نشان از میزان درد گرفتن طرف زننده دارد نه خورنده سیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:31  توسط سعید  | 

یا رب روا مدار که گدا معتبر شود

                                         گر متعبر شود ز خدا بی خبر شود

من با این گونه بیان کردن این مساله مخالف باشم و این گون بیان کردن را خوب می دانم

یا رب روا مدار که بی سبب معتبر شود

                                         گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:32  توسط سعید  |