چگونه نوشتن مهم است ولی من هیچ وقت نمی توانستم این مهم را از کجا شروع کنم. شاید آن روز که حس کردم آمده ام تا وظیفه ای را انجام دهم شاید آن روز که سلامی نشنیدم شاید آن رو ز که فروتنی را شاهد بودم . وشاید تمام این روز ها شروعی بود برای بودن در هر صورت روز های شادی بود همه با هم دوست تا زمانی که نیاز بود با هم بودند و شاد ولی داد از آن روز که دیگر نیازی نبود و یکی خود را از دیگری بلاتر می دید . بله در یک روز از روز های خدا سسلام گرمی را شنیدم و خوب که تمرکز کردم صدا را آشنا دیدم جوانی با شیطنت های خود برای ایجاد ارتباط از نوع اول سلامی گرم بسویم فرستاد و این سلام چه قدر گرمم کرد . در عمق وجود گرمای مطبوع حس کردم و نیاز من بود این سلام و با لبخند خود شادم کرد و این بود در یک ده پیش من با جنجالهای خود آمده بودم تا دنیا را فتح کنم و او تنها در فکر فتح باب دختران زیبا روی . من از کار می گفتم و او درس ،من از زندگی می گفتم و او لمس ، این شروعی بود برای بودن با یار . رفاقت را شناختم . زندگی را حیات بخشیدم . و از نوع شروع بسختن کردم بدونه اینکه خود بدانم که من هادیم یا هدایت شونده . بله جوانی با صورتی استخوانی.سفید روی با مژه های بلند . با لبخندی همیشگی که در اوج ناراحتی نیز به انسان آرامش می بخشید . در ابتداء سرد بودم با او ولی بعد از یکی دو باری همراه فهمیدم که او نیز تشنه رفاقت (((البته در مرام من شاگردی بیش نبودم)))تااینکه از دست روزگار با هم همکار شدیم . و چه این تفاوت شاید در همینجا باشد که اول رفاقت بود بعد همکاری ولی در فصل های بعد اول همکاری بود بعد رفاقت.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 10:34  توسط سعید
|
اینجا کور و کر و لال می بینم ، و چقدر نزدیک . اینجا سرزمینی از جنس سرب ، خاکستری و سرد می بینم ، اینجا سرزمینی می بینم که روابط را منافع تعین می کند . اینجا پشت پنجره ها باز هم، دیوار کشیده اند . اینجا قلب های را سفارشی می سازند . اینجا یادها را نیازها تعریف می کنند . اینجا سرزمینی است که باید عاشق نشوی چون معشوق عاشق نیست . اینجا روابط است مقرارت و کار و همکاری و هرچه بیشتر از این ، دروغ گویست. اینجا یک خوبی دارد و آن اینکه هوای اینجا حلال قوی و با نفوذی است. و حتی اگر نخواهی هم تو را با اکتیویتو ها از جنس خودت فعال می کنند . و آنجاست که می بینی عمر گران مایه را چه بیهوده صرف کرده ای و چه بی ثمر بوده ای نرک .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:8  توسط سعید
|
اینجا کور و کر و لال می بینم ، و چقدر نزدیک . اینجا سرزمینی از جنس سرب ، خاکستری و سرد می بینم ، اینجا سرزمینی می بینم که روابط را منافع تعین می کند . اینجا پشت پنجره ها باز هم، دیوار کشیده اند . اینجا قلب های را سفارشی می سازند . اینجا یادها را نیازها تعریف می کنند . اینجا سرزمینی است که باید عاشق نشوی چون معشوق عاشق نیست . اینجا روابط است مقرارت و کار و همکاری و هرچه بیشتر از این ، دروغ گویست. اینجا یک خوبی دارد و آن اینکه هوای اینجا حلال قوی و با نفوذی است. و حتی اگر نخواهی هم تو را با اکتیویتو ها از جنس خودت فعال می کنند . و آنجاست که می بینی عمر گران مایه را چه بیهوده صرف کرده ای و چه بی ثمر بوده ای نرک .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط سعید
|
همیشه فکر می کردم عذاب تنهای چیست . آیا زمانی که در سلول تنها نشسته ای و امیدی به کمک از بیرون نداری عذاب می کشی . یا در زمانی که هرچه با دیگری حرف می زنی و زخم زبان او تو را می رنجاند عذاب می کشی . یا زمانی که همه چیز آماده است ولی دیگر تو انقدر نگفته ای و امید به کمکی نداشته ای و آنقدر زخم زبان خورده ای که حرف در گلویت سنگ شده ، عذاب می کشی . هر چه هست دیگر تو نیستی و دیگر نمی خواهی محبت را گدائی کنی . حتی دل سوزی های که برایت نشده هم عذابت می دهد . این زندگی چقدر طولانی شده و چقدر غم های من هر روز بیشتر و سنگ ها چقدر سنگینتر و چقدر گوش من نا شنواتر ، ای یاد بادان آن روز ها که چشم بودی گوش کلامی برای دیگران .....، وصد حیف که عمر قدر شناسی چقدر کوتاه . و در این باز چه بی مقدار و چه ارزان می فروشند کنه تار پیر غبار گرفته را .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 9:52  توسط سعید
|
سرخی جای سیلی نشان از میزان درد گرفتن طرف زننده دارد نه خورنده سیلی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:31  توسط سعید
|
یا رب روا مدار که گدا معتبر شود
گر متعبر شود ز خدا بی خبر شود
من با این گونه بیان کردن این مساله مخالف باشم و این گون بیان کردن را خوب می دانم
یا رب روا مدار که بی سبب معتبر شود
گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 19:32  توسط سعید
|
یادبادان ، روز یاری یاد باد
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:17  توسط سعید
|
دیشب داشتم تاول های دلم و زخم های روحم را می شماردم . چه زیبا بود با هر زخم و تاول دوستی را بیاد آوردم . ولحظات شیرینی که با او سپری کردم . خوبی ها او را و درس های که به من داده بود . ناگهان دلم لرزید . شاید دلیل آن بود که آرزو کرده بودم . که آنقدر ارزش داشته باشم تا اثری به یاد ماندی برای دستانم باشم.ولی ای داد بر من، ای نفرین بر من ، اگر چنین خواهم . پس ای دوستان بهتر است مرا فراموش کنید چون من حاضر نیستم . لطافت روح و پاکی قلب تان ذره ای کدر گردد. ای جانم فدای همه شما .
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:22  توسط سعید
|
جایی خوانده بودم خدا نیز می خواهد به کلام بدادند، که کجای کار است و چه می کند. ولی هر روز که می گذرد می بینم ، حتی سربازان خسته هم ، بی رحم تر می شوند و شکستن دل گویا اینجا یک رسم است . من هم اینکار را یاد گرفته ام بدون آنکه بدانم . اینکه همه چیز را باید بگویم مهم نیست اینکه کم کمتر بگویم و حواسم جمع باشد که چه می گویم مهمتر است.دیگر بهانه ها را خوب میدانم، برای نشنیدنم.و چه نادان بودم که فکر می کردم هر را دوست دارم او نیز کسی را دوست دارد . ساحل من چه جای امنی است برای هر که با من باشد ولی صد افسوس که این قایق ها همه روزی خواهند رفت . بار همه آنها عشق من است و ایمان به شاد کامی آنها و صد البته که من تنها می توان برای رسیدن آنها به ساحل بعدی دعا کنم و برای باز گشتن شان نذر کنم در بزرگترین میکده ها شراب را یکسان بین فقرا تقسیم کنند .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:6  توسط سعید
|
روز های آفتابی و خواهشی از خدا برای طلوع امید، این آشیان اگر چه برایت چیزی نداشته باشد ولی بدان که محکم است و ایمن، این آشیان مانند رهگذران خیابان با تو رفتان نمی کند که در گذر حتی نبیند این راه که پاهایشان را بر آن می گذارند و خاطرشان جمع است که سنگ فرش این خیابان لغ نیست . تنها بدرد انداختن آب دهان بر آن نمی خورد . و چه زود فرآموش می کنند روی همین سنگ فرش ها لی لی کردن را یاد گرفتند . ولی اینجا چقدر گرم هستم من و چه بی حد آغوش تو را درک می کنم . اینجا چه خوب می فهمم که قدر شناسی را باید از تو بیاموزم . برای همه شاگردی کردم و آخر حتی نمره قبولی نیز نگرفتم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 7:31  توسط سعید
|